ابلیس

part 85
روز بعد*
در حال شونه کردن موهاش بود و حوله هم به تن داشت و جلوی آینه نشسته بود و حواسش به موهاش بود و آهنگی رو زیر لب زمزمه می‌کرد که یهو در باز شد و با صدای بسته شدن در سرشو چرخوند و با دیدنش لبخند رو لبش نشست
+ چطور از دستش فرار کردی؟
دازای خندید و گفت
_ به سختی
صندلی رو سمتش چرخوند و بلند شد و دازای بغلش کرد و دستی رو موهاش کشید
_ رفته بودی حموم؟
+ آره...دیروز اصلا ندیدمت...ماموریت بودی؟
دازای دستاشو دور کمرش حلقه کرد و سرشو کج کردو گفت
_ نه رفته بودیم بیرون...با لویی واسه شام
چویا نگاهشو تیز کرد و به سردی گفت
+ خوش گذشت؟
_ فکر میکنی خوش گذشته؟
+ اوهوم
_ احمق کوچولو...بدون تو هیچ جا به من خوش نمیگذره
کوتاه سطحی لباشو بوسید و شونه رو ازش گرفت
_ بشین من موهاتو شونه میکنم
چویا با هیجان نشست و دازای آروم موهاشو شونه کرد.
...................................
لباس قرمز با کفش مشکی پوشیده بود و موهاشو باز گذاشته بود و منتظر فئودور شد.
میدونست اگه دازای اونا رو با هم ببینه قطعا یه بلایی سر فئودور میاره ولی چویا اینجا چی بود؟
گوشیش زنگ خورد و چویا سریع جواب داد
" حاضری؟ "
+ آره!
" بیا منتظرتم "
چویا باشه ای گفت و از مافیا بیرون رفت و مطمئن شد که دازای نیستش و سوار ماشینش شد و نفس راحتی کشید
+ حرکت کن...زود باش تا دازای ما رو ندیده
فئودور خنده ای کرد و از اونجا دور شد و گفت
" انگار دارم زن یکیو میدزدم "
چویا خندید و تکیه داد
+ دازای قراره بد بلایی سرم بیاره
با خودش زمزمه کرد و به بیرون خیره شد.
وارد عمارت شدن و پدر فئودور با دیدن چویا آبرویی بالا انداخت و سمتشون رفت و با یه لبخند گفت
" خوش اومدید...بانو؟ "
فئودور انگشتاش رو بین انگشتای چویا برد د دستشو گرفت و بالا آورد و گفت
" دوست دخترمه...چویا اینشون پدرم هستن "
چویا لبخند زد و تعظیم کوتاهی کرد
" من هیرو داستایوفسکی هستم از دیدنت خوشحالم چویا سان "
+ همچنین هیرو ساما
" لطفا از پیوند سان استفاده کنید "
چویا لبخند چشم بسته ای زد و وارد نمای عمارت شدن و چویا متوجه شد که عمارت اوسامو بزرگتره اما اینجا هم زیبا بود
+ فوق العاده ست
فئودور لبخند زد و سر یه میز ایستادن و چویا منتظر به در نگاه کرد...نمی‌دونست چرا دوست داشت واکنش دازای رو ببینه و اون حس حسادتش رو بیدار کنه
.............................
مدتی گذشته بود و سالن اصلی عمارت شلوغ شده بود و مردم با هم صحبت میکردن یا میخندیدن یا با هم نوشیدنی میخوردن...همه حضور داشتن بجز دازای و رئیس
چویا دیگه ناامید شد و خودشو با نوشیدن شراب مشغول کرد که یهو کل سالن ساکت شد. چویا متعجب به اطراف نگاه کرد و چشمش به در افتاد و رئیس رو دید که با ظاهری بی نقص وارد سالن شد و پشت سرش دازای که دست لویی رو گرفته بود...چویا لبخند زد اما تیک عصبی گرفته بود
+ زنیکه عوضی...
از جذابیت دازای لحظه ای خشکش زد...کت شلوار سفید خیلی بهش میومد.
رئیس با لبخند گفت
" لطفا راحت باشید "
دوباره سالن پر از همهمه شد چویا انتظار داشت زود ببینتش اما حتی نگاهشو نچرخوند و نگاهش فقط رو لویی بود...چرا لویی؟؟؟
چویا با دیدن توجه دازای به لویی تصمیم گرفت تلافی کنه
سمت فئودور رفت و بازوشو گرفت و بهش چسبید
" چیزی شده؟ "
+ نه فقط با دازای یکم کار دارم
فئودور متوجه شد و لبخند زد
" من یکم کار دارم...میخوای همراهم بیای؟ "
+ باشه
دستشو گرفت و سمت میز های چند نفر رفت و باهاشون مشغول صحبت بود و چویا دست فئودور رو گرفت و دور کمر خودش انداخت که بلاخره بعد مدتی نگاه دازای رو روی خودش حس کرد و ناخودآگاه استرس گرفت...نگاهش داد میزد که بد تلافی میکنه
چویا خودشو چسبوند به فئودور و گفت
+ هی بهم توجه کن...
" چیشده؟ "
+ فئودور واقعا احمقی...من مثلا دوست دخترتم
موزیک پلی شد و چند نفری وسط سالن شروع به رقصیدن کردن و فئودور با دیدن این دستشو سمت چویا دراز کرد و گفت
" افتخار رقص رو بهم میدید بانو؟ "
+ حتما
_________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۲)

ابلیس

ابلیس

ابلیس

ابلیس

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط